کلوت

Aftab Kalout Eco Tour & Travel co

کلوت نامه

کلوت نامه

 قصه سفر لوت و کلوت 
سیاهی لشگر بودیم 
عازم کرمان شدیم 
60 مسافر با هم 
تو کوپه ها کنار هم 
گل گفتن و شنیدن 
خندیدیم و خوابیدیم
تو ایستگاه راه آهن 
مسافرا پشت هم 
با کوله و کیسه خواب 
ساک و لباس ، ظرف آب 
سبک کردند کوله رو 
 سوار شدند ماشینارو 
 حرکت کردند به سمت موزه 
 تو این سفر یه روزه 
 موزه نگر طبیعت 
چه هزاشی ودیعت 
نقاشی و کار دست 
رو کاغذ و روی سنگ 
دور بینا دست به کار شد 
تصویر ا یک  صدا شد 
حالا نوبت گنبد 
 که بوده آتشکده 
 جبلیه سر فرازه 
به قد و بالاش می نازه 
 گنبد هشت تا ضلعی 
 یه در کوچیک چوبی 
دور تا دورش کوه و دشت 
 درخت و خاک و پلشت 
نوبت گنجعلی خان 
همو کری گن پاکستان 
کییسه و حوض و دلاک 
 که می کنه تن و پاک 
تواین حموم قدیمی 
 دو سنگ  مرمر مینی 
طلوع و غروب خرشید 
 حمومب ها بلند شید 
 حموم  وکیل چایخونه 
 میون بازار یه دونه 
 ناهار سنتی داشت 
 کباب و جوجه هم داشت
 حلیم و بادمجان و دیزی 
 جوجه و بره تبریزی 
 ناهار که نوش جان شد 
 ماشینا  دوباره به راه شد 
رفتیم به سوی شهداد 
سیرچ و دیدیم چه حال داد 
 درخت کاج رو اوج بود 
 چشمها انگار رو موج بود 
 یه دونه  درخت تو صحرا 
سبز  و قشنگ  اون بالا 
 دور بینای عکاسی 
 عکس می گیرن وسواسی 
کنار ما یه چشمه 
قناتی بود چند رشته 
انگار اون جا بهشته 
یه چند تایی تو چشمه 
 آب بازی و کرشمه 
 حال می دادن به پاها 
 کفش ها دور گردن ها 
وقت نداریم بچه ها 
 بیاین توی ماشین ها 
خوابگاه ما مدرسه است 
اینم خودش یه قصه هست 
 قرعه به نام زن ها  
سمت سمت راست اون اتاقا 
 مردا به چپ می رفتند 
می خندیدند می گفتند 
قرعه به نام ما شد 
 خوش به حال ماها شد 
شب گرد هم تو سالون 
یه عده هم تو دالون
از همدیگه شنیدیم 
اسم و فامیل پرسیدن 
معارفه شروع شد 
مثل یه دونه شو شد 
بعدش همه تو حیاط 
دل دادن به سور و ساط
 ساز می زنن می رقصن 
شعر می خونن می خندن 
زیر آسمون مهتابی 
استادما یغمایی
با اون تار جادویی 
به همه داده کادویی
حالا بریم بخوابیم 
صبح زود هم بیدار شیم
گلدون نای طبیعی 
درختای کویری 
نبکاها  این گلدونا  
 میون این کویرا 
تو گرما هم سرزندن
سلام می دن می خندن 
کویر با این همه ناز 
 ولی چقدر با روشی باز 
زیر پاهامون خوش آواز 
صدا می زنه بیا باز 
از اون دورا یه شهری 
 بدون آب و نهری 
سر می کنه به بالا 
بیاین بیاین تماشا 
داریم میایم کلوت ها 
میایم میایم تا اونجا   
 پیاده ما گروهی 
 زدیم به دشت و کوهی 
کوه که نگو کلوت بود 
 یه شهر تو دشت لوت بود 
ساختمونا ستونا 
پنجره ها رو بوما
توی خیال و رویا 
 رفته بودیم همه ما 
 هر کسی یک حالی داشت 
خیال و رویایی داشت 
شهر دوروغین ما 
 از شن بود و ماسه ها 
دریای شن و ماسه 
 ساخته بودن یه قصه 
 قصه حور  پری 
قصه لوت و کویر 
چشما همه حیرونند 
می خوان اینو بدونند 
 کویر چقدر عظیمه 
با روح ما ندیمه 
 کویر یه دریا عشقه 
رو خطاش این نوشته 
داخل کویر یه رود  بود 
اسمش ام رود شور بود 
 نوار نمک کنارش 
کمبود آب و بارش 
درخت نخل تو صحرا 
برگا شدن خونه ما 
ناهار چی بود چلو مرغ 
شتر نه ها، شتر مرغ 
هنر مندا کنار هم 
 بعدش که خوردند با هم 
 زدند به سیم آخر 
سه تار می زد سه تارزن
آمادگان بیدار شین 
آماده سه تار شدین
یغمایی ابراهیم خان 
سه تار بدست چو مهمان 
 صیغل روح ما شد 
 نوای نینوا شد 
 استادای نقاشی 
بهمن خان و شهابی 
با اون همه سر و صدا 
گوش به سر تار می دادن 
دل به نوا سپردن 
حرف کویر همینه 
جمع ما عاشقانه 
با نگاه های کاشفانه 
داستان این سفر رو
شعرای من فرح رو 
گوش می دادن با جونشون 
دست می زدن عمومشون 
وقت سفر دوباره 
 اعلام شد از نقاره 
حمید آقا و بچه ها 
 مسئول های بچه ها 
جمع شدن تو ماشین ها 
 راه افتادن موتورا 
وانت خاکی را افتاد 
 تو جاده چون جا افتاد 
 شهر نمک تو دره 
پیدا شد ذره ذره 
 قندیلای نمکی 
 بوته های پفکی 
 شکل گلا رو خاکا 
 اون دره ها ترک ها 
 رویای ما آدم ها 
تو این کویر چه تنها 
با اون همه سر و صدا 
 حالی می داد به ما ها 
 حرف کویر همینه 
 زندگی سخت ترینه 
 موندن بهانه میخواد 
اما نکن تو بیداد 
 کویر دلش غمینه 
 خشکی سر زمینه 
 فعلا باید گذر کرد 
 به جای دیگم نظر کرد 
راهی شدیم به آن سو 
 رفتیم به آن فراسو 
بازم کلوت دیدیم 
 تو دشت لوت بودیم 
 ساختمونا سر افراز 
 با پرچمی بر فراز 
 سلام دادن به ماها 
 خوش اومدیم به اونجا 
 روی شنا برهنه 
 عکس می گیرن ز صحنه 
بابایی فیلم بردار 
 پشت موتور هم سوار 
 رفته تو عمق لوت ها 
 تا بذاره خاطره ها 
 چندتا گروه اون بالا 
 داد می زنن لای لالا
یه عده هم این پایین 
 نشسته رو زمین 
 هی کی با حال خودشه 
 می سازه دل رو فرش 
لورنس ما در اینجا 
 سعید شده بچه ها 
 مثل عرب تو صحرا 
 چفیه داره با کلا 
 رئیس گروه محمد 
 همو که داره معرفت 
 دنبال ما می گرده 
 پا می زنه می خنده 
 هوای گروه داره  
تدارکات میاره 
 غروب که نزدیک میشه 
 برگردیم و بیکار شیم 
 بعد یه روز طولانی 
 اونهمه سور چرانی 
 همگی شاد و خندان 
 نشته  توی سالون 
 کار صادق و محسن 
 تشخیص اون مشکله 
موسی که نی می زنه 
 مهدی کمر قر می ده 
 یغمایی هم کنارش 
 نشسته با سه تارش 
 یکی  یکی اتاقا 
 خالی مشن ز ماها  
دور تا دور سالونند 
 نشسته رو زانواند 
فرزانه جون می خونه 
 قر تو کمر می مونه 
 ستوده وارد شده 
 همسفر ما شده 
 سلام علیکم ستوده 
 خوش اومدی تو این ده 
غنی پور و صدریا 
میخوندن اینها جدا 
مجلس ما گرم شد 
 یک کمی خونگرم شد 
مهران می گه خانوم بید 
 پس من کی بود کجا بید 
 شعر می خونی پس من چی 
 پاچه خوری زمن چی 
 یادی زما نکردی 
 چیکار کنیم بکردی 
مهدی پا شد قیام کرد 
 داوود رو هم صدا کرد 
این دو قلو پسر ها 
چیکار کردن چکار ها 
قه قهه ها به پا شد 
گل خنده ها فدا شد 
 گروه جوونها رفتند 
 اما بقیه نشستن 
یغمایی با ستارش 
حافظ و کرد نیایش 
 این قصه هم تمام شد 
 شب نشینی مختوم شد 
 بازم یه صبح دیگه 
 صبحونه نون و پنیر 
 مهمون داریم تو سرویس 
 مهرداد، رشید ، کسی نیست
مقصد ما ده سیف 
 قنات و قلعه یک طیف 
 قنات که نه رستوران 
 بلکه جای رستوران 
 زیر زمین دالون 
 اتاق اتاق سالون
 سقفش فقط آسمون 
 نقشش فقط آسمون 
 آمدیم بالا شفیع آباد 
 قلعه خان چه آباد 
 چهار تا دیده بانی 
در هیبتش می مانی 
چهل تا اتاق تو در تو 
 دراش همه رو در رو 
 صدا بچه ها در اومد 
 گاری و الاغ تو اومد 
 مهدی سوار گاری 
 می کرد الاغ سواری 
داود پرید رو الاغ 
 بچه ها داد زدند چاق 
 بپر پایین الاغ مرد 
 حرص ما رو در آورد 
 رفتیم میون باغ ها 
 یه قلعه بود در اونجا 
سوراخ شده با موش ها 
 نردبونا خبر داد 
 پیر و جوون بالای دار 
 نخلا شدهن تردبون 
 حالی دادن بهمون 
 ضخمی شدن بعضی ها 
 زخم که نگو چند تا خال
 بالای درخت خرما 
 رشید و نیلوفر با ما 
 از اون بالا پریدیم 
یک جست زدیم جهیدیم 
یه جای دیگه تو کویر 
باد زیاد خوش عبیر
پنج تا بودند آلاچیق
سقفها شونم پا برچین 
سایت کلوت ها نام داشت 
 ماسه بادی به سر داشت 
 تپه های پشت به پشت 
 قشنگیهاش مارو کشت 
بعضی ها زیر آفتاب 
 چرت می زدند چه بی تاب 
یک عده هم دست تو دست 
توی کویر شدند مست 
 قدم زنون اون پشتا 
 اون دور دورا تو دشت ها 
چه صحنه ها چو رویا 
 چنگ می زدن به ذهن ها 
 ناهار چلو کباب بود 
 کرمونی ناب ناب بود 
بعد ناهار یه دسته 
یه دسته نه خسته 
 شاهو، علی، آستیاژ 
انگار مرن پاتیناژ 
احسان ، روزبه با داوود 
همراهشون مهدی بود 
نفیسه و درخشان 
 قدم زنون دنبالشان 
 روزبه یه پا گاز می داد 
 احسان که آواز می داد 
 رها چو مرغ رها 
پر پر می زد با بالها 
شاهو و علی خوش تیپه 
روی شنا غلطیده 
 آستیاژ از بالاشون 
کف میزنه براشون 
چه جمع شوخ و شیطون 
نرم و لطیف چو زیتون 
تو دشت ماسه بادی 
مشغول شدن به بازی 
بهمن و ابراهیم خان 
روی شنا نغمه خوان 
غلی و محمد با محسن 
می پریدند روی سن
ناهید و پروین خانوم 
 عکاس بودن از رو بوم 
گروه که گسترده شد 
روش بازی عوض شد 
دو تیم شدند رو در رو 
 بازی می کردن اونا زو 
 ماسه بادی زیر پا 
جیغ و داد هم رو هوا 
بزرگترا نشستند 
 کوچیکترا مجستند 
جست می زدن رو شنها 
با هم بودن رو شنها 
بازی آخر تمام شد 
انرژی ها حروم شد 
غروب دشت لوتو 
می دیدیم از تو کوتو
نم نمک که خورشید رفت 
صدا زنون باید رفت 
راه افتادیم تو جاده 
ساده و بی افاده 
امام زاده زین الدین 
 مقصد ما بعد از این 
 شهداد آخرین بود 
 حرف ما آفرین بود 
الان توی جلسه 
حال و هوا ملسه 
نشسته دور تادوریم 
گفت و شنود داریم 
یه بحث فلسفی شد 
از احساسا شروع شد 
کویر چه حسی داره 
انگار یه قصه داره 
پنجشنبه صبح عدسی 
بدو بیا برسی 
نون و پنیر کنارش 
چای رو بردار بیارش 
 بعضی بچه ها تنبلی 
صبحونه دیر می خورن 
حرکت ما با تاخیر 
شروع می شه یه کمی دیر 
گودال حوض شمسو 
که میگیره نفسو 
کناره جاده دیدیم 
زود از اونجا رهیدیم 
گودیز تو راه ما بود  
 دهی پر از صفا بود 
درخت و کوه و قله 
 کو به کو چون سه پله 
جفتان به پشت خاکی 
 پلوار ، بلند و برفی 
سه فصل از طبیعت 
سبزی و خشکی و برف 
تپه شنی چه زیباست 
نگاه می کرد ز دورا 
جلوش درخت خرما 
باغی برا تماشا 
این سه تا جنس زیبا 
کنار هم فریبا 
رفتیم به باغ سالار 
تو منطقه علفزار 
اونجا چی بود چی دیدیم 
کمی میوه برچیدیم 
راه افتادیم تو کوه ها 
نقش برجسته ها ستون ها 
ارتش سنگی اونجا 
 خسبیده توی کوه ها 
 زمین پر از قلوه سنگ 
 شده بودیم سنگ سنگ 
بالا سرمون دیوار ها 
اون شکلا اون آدمها 
قصشو نو می گفتند 
 دل به ما می سپردن 
زمین که پر ز ریگه 
 می گفت یه چیز دیگه 
جهرود با پای پیاده 
 رفتیم کنار جاده 
داخل ده بچه ها کردند ما را تماشا 
با یه الاغ پای کوه 
سال می دادند چه پررو 
اندوهجرد آمد به پیش 
طبیعتش خاص خویش 
قدم زدیم تو این ده 
تو راه به سمت هنزا 
پرتقالا و نخلا 
ناهار تویه باغ سبز 
قیمه پلو سرد و سرد 
زیتون و دوغ و ترشی 
عجب پلو خورشی 
منظره پشت سر 
نخل و خرما سر به سر 
چاشنی غذا گلوله 
بیرون می یاد ز لوله 
شکار کبک پا موش
بکن اینو فراموش 
 دسته به پا آماده 
می خوان برن پیاده 
تپه شنی تو هنزا 
باد ساختشون در اونجا 
قطار شدیم رو به کوه
 واگون واگون به ان سو 
اول که ما رسیدیم 
فقط سه تپه دیدیم 
صاف و یه دست سرازیر 
قدش بلند و نوک تیز 
رفتیم بالا بالاتر 
اونجایی که ما برتر 
شن خوابیده رو زمین 
تله خاک سنگین 
دسته اون شیطونا 
نرم و لطیف زیتونا 
رامین و شاهو با علی 
غلت می زدن یک وری 
از اون بالا به پایین 
سبک ولی نه سنگین 
شاهو زبس کج اومد 
ولو زپا در اومد 
احسان که داشت می خندید 
رنگ از رخش بپرید 
 علی خوش تیپه ورجهید 
زخمی شد و بر جهید 
حالا همگی رو شنا 
می یان پایین  با شنا 
سارا ورها ، پرستو 
رفتن تو لاک و پستو 
مهرداد که حال نداره 
رنگ و رخش نزاره
ملق  زدن چه گل کرد 
کل گروه شل کرد 
ستوده و روحانی 
مثل دو مرد شنی 
سعید که حمله ور شد 
یغمایی همسفر شد 
جفتی از اون بالاها 
پرت شدن اون پایینها 
زنای گروه نه بیکار 
شدند فقط پرگار 
از قله رو به سنگا 
زدند دل رو به دریا  
انرژیا تموم شد 
خورشید زدشت برون شد 
سهند ، ساناز و پرویز 
نگاه کنان با دوربین 
فیلم از گروه گرفتن 
به هیچ کسم نگفتند 
سهند مو فرفری 
مثل کدو قلقلی 
با صورت فلفلی 
پایین می یاد گردالی 
حالا همگی خسته اند 
سرو صورت بسته اند 
انرژیا تمام شد 
 خورشید زدشت برون شد 
مردای کویر جمع بودند 
اسکورتامون هم بودند 
از سنگ ورود گذشتیم 
دیگه همه جا رو گشتیم 
باید بریم به خونه 
یک کمی سردمونه 
مینی بوسا اون دورترا 
منتظر سرورا 
سفر به پایان رسید 
پنجشنبه  عصرم رسید 
آش کشک باد مجون
چه شامی دادن بهمون 
تدارکات ته کشید 
 غذای ما نم کشید 
خسته و بی خال همه 
افتاده از همهمه 
توی سالن یه عده 
منتظران وعده 
انگار توی مدرسه 
اینم خودش کلاسه 
اول یه کم شوخی بود 
بحث مرغ و طوطی بود 
آواز خوندن شروع شد 
 هم وقت شر و شور شد 
اول غنی پور اومد 
 کف زدنا سر اومد 
موسی با نی چواومد 
سر و صدا بیشتر اومد 
 یغمایی دست تنها 
ساز می زنه رو پاها 
بعد از کمی نوازش 
بازی شده پردازش 
دوربینا آف آفند 
بعضی زما معافند 
شاه بازی آغاز شد 
یغمایی هم شاه شد 
بهمن وزیر شاه 
 سعید جلاد ماه 
حمید اقا شد مشاور 
حکما رو می کرد صادر 
شاه به مشاورش گفت 
حکم بباید من گفت 
بطری که چرخوندند 
 نام فرح رو خوندن 
 ای داد و بیداد بر من 
چکار باید کنم من 
گفتن یویکی زرگری 
 باید بخونی شعری 
دوباره فال به نامم 
خوندم تموم شعرم 
 یکی یکی فال افتاد 
 به نام ما و استاد 
 شاهم باید بلند شه 
 وگرنه سرنگون شه 
وزیر قصر در رفته 
بهمن اسمش نرفته 
 مشاورم مجبور شد 
رعایا از خنده مرد 
شاه بازی شادمون کرد 
 خنده تو دل جا وا کرد 
بعدش نوازندگی 
همراهش خوانندگی 
 تا پاسی از شب اونجا 
نشسته بودیم اونجا 
ساعت 1 زنگ خواب 
 رفتیم توی رختخواب 
یک گروه از شیطونا 
 هی می کردن سر و صدا 
 صبح جمعه سر اومد 
خورشید خانوم در اومد 
کوله ها مونو بستیم 
 تو مینی بوس نشستیم 
 مقصد ما ز شهر ها 
 شهر آدم کوچولوها 
البته معروف به این 
یه شهر صنعتی اسن این 
کارگاه ریخته گری 
مخصوص صنعتگری 
بعد از اون آب گرم سیرچ 
چیزی نداشت هیچ هیچ 
راه افتادیم به کرمون 
 ناهار خوردیم از جیب مون 
با عجله به ایستگاه 
اون محل وعده گاه 
سوار قطار تک تکی 
تو کوپه ها گور هکی 
پروین و ساناز با بهمن 
یغمایی مهری با من 
 تو یک کوپه جمع شدیم 
همسفر هم شدیم 
مهران ، سعید، محمد 
مهمان شدند مجدد 
تو کوپه بحث پا گرفت 
نقد سفر جا گرفت 
آخر شب ما خسته 
حال نداریم وارفته 
سر و صدا ها خوابیده 
مسافرا خسبیده 
این سفرم تموم شد 
یه خاطره مضموم شد.
                        

فرح ناز توکلی
1381/11/20


امتیاز شما به این خاطره:



طراحی سایت توسط کاسپید