کلوت

Aftab Kalout Eco Tour & Travel co

اورامان نامه

اورامان نامه

آن شنیدستم که در شهر یلان 
مردم خوب و عزیز و مهربان 
آن کلوتیان به اورامان شدند 
وصف خوش گویان و خوشحالان شدند 
 جمله گشتند از ره ساوه برون 
تا بیابند راز اسرار درون 
مقصد ایشان به کردستان بدی 
 یک زلیدر هایشان ساسان بدی 
واندگر آرش زلیدر های چست 
لهجه های گونه گون را او بجست 
(شی بشه )یا (چی بشه) در کار کرد  
جمله های مازنی بسیار کرد 
 واندگر مرد ادیب و با صفا 
نام او بودی رضا و مرتضی 
لیک در شعر ناید وصف بیش 
 جمله فامیلش به نظو صرف بیش 
من چه گویم زان نگون یاران مست 
پول خود را مفت آوردی بدست 
صبح بر کرمانشه شدند آن مردمان 
 تیر و تخته باز بود اغازشان 
طاق بستان دیدیم همه حالی شدند 
 بعد صبحانه همه خالی شدند 
 چای بود وگردو و کالباس و شور 
نان کم آمد همچو قحطی های دور 
قار قوری هم بدیدم شکر رب 
چای خوردیم استکانی لب به لب 
چون که بودی سال اصلاح امور 
 بر مینی بوس پخش گشتیم و صبور 
 چند فرسنگی ز قوری دور شدیم 
بر سر کوهی نشیب  و سر شدیم 
آمدن پایین نبودی بی خطر 
 لیک رفتیم بر سر سنگی دگر 
تا ببینیم لاله های واژگون 
عکس گیریم و رویم زانجا برون 
من چه گویم زان ده و زان یار آن 
کوه های سفته با سنگ گران 
یا  از آن رقص  قشنگ  کودکان 
سبز و سرخ و زرد بودی جامهشان
از همه آنها گذشتیم  و نبود 
 خاطری از من به اورامان درود 
 مقصد اصلی کمی نزدیک گشت 
رود سیروان ف به چه زیبا ، بی پلشت 
وقت خوابیدن هجیج آمد کنار 
شام عالی ، تار و سرنا بر قرار 
زان همه یاران هم راه و کلام 
چند فردی قصد کردند سوی بام 
نیمه شب باران به باریدن گرفت 
 جز من و آرش نبودی عزم سفت 
جز من بیچاره در باران نماند 
 آرش زیرک به زیر سقف ماند 
از قدیم گفتند مردان هنر 
اهل دل باید بدی وقت سفر 
کیف کردیم جایتان خالی شدید 
چون که زخمی ناید از باران پدید 
قصه را من زین سپس مجمل کنم 
نا شکیبایست اگر سمبل کنم 
این چه توریست از همه تور ها سر است 
 پول دادیم پس همین ما بس است 
گفت راوی دائماً الفاظ فوق 
تا بیارد لیدران را رو به شوق 
لیک این شاعر یکی خصلت بداشت 
جمله های خویش را ابتر گذاشت 
بگذریم زین نغمه های شعر گون 
استعیذالله من ما یفترون 
زیر باران سوی کوهستان شدیم 
بعد آن سوی (بل)  و (سیروان) شدیم
رقص کردی هم بکردیم در (نوین)
عکس هایش هست خواهی تو ببین 
بعد رفتیم سوی روستای دگر 
نیست نامش خاطرم تفت ای پسر 
جنب رود خانه شدیم با حال خوب 
 بود باران نم نمک با تاب و توپ 
تن با آب رود شستیم آن زمان 
ما همه رندان خوشحال و دمان 
 زان همه شادی که ما کردیم به کار 
 سهم خانم ها از آب بودی فرار 
 با همه رندی و اسباب کلک 
 نقشه چیدیم تا بیابیم دخترک 
 آرشان را به نخجیر و شکار 
مرتضی با من به فکر کار زار 
 عاقیت آهو شکار شیر گشت 
 نقشه رندان نبودی با گذشت 
صورتش شستیم تا بهتر شود 
جامه اش پر آب کردیم تر شود 
 مریم آرام و بی غوغای ما 
 زان همه خیسی بشد همتای ما 
 نام او بردم کنون با یک دعا 
خنده رو باشی همیشه مرحبا 
 داشت از یادم برفتی ای حبیب 
پیر شالی زار وان سنگ عجیب 
جاده هایی پر نشیب و پر ز خم
کوه ها و سبزه های پر ز نم
آخر الامر ما به اورامان شدیم 
پر زخاک گل ولی شادان شدیم 
کاخ سنگی بود مامن گاه مان 
جنگ با عقرب شده است کارمان 
سوی بازار و مسجد سنگی شدیم 
بعد عمری رفع دل تنگی شدیم 
کاک احسان گشته بودم من در آن 
از کلاه و شال و چاقوی گران
آرش و ساسان و معصوم و حقیر 
بازگشتیم تا نگردد شام دیر 
بعد صرف شام حالی به شدیم 
این یکی را گفته بودیم در قدیم 
مرتضی آنشب نوایی خوش نواخت 
شعر هایش در دلم سوزی گداخت 
داستانها وصف شیدایی کنند 
کودکان با مهر ای بازی کنند 
بازی ما کم کمک آخر رسید 
روزگارست این نباشد بی امید
داستان روز اخر چون کنم 
قبل آن نقلی من از مجنون کنم 
بود در جمع رندان کلوت 
مرد خوش اخلاق ساسان سلوت 
نام او از جانب ترکان بدی
ترک تازی های او عالی بشد 
در نهادش یاد ما خالی بشد 
پیچ های کندوان در پیش او 
قوسکی بودند در اندیش او 
با هزاران بیم و امید و هراس 
 گر بپرسیدی از او اینجا کجاست
یاوه های پر کلک آغاز کرد 
فرقت از سر گیجه چاکی باز کرد 
 او بپیچاندی هر آنچه ممکن است 
 رهبران را راه برداری مشکل است 
صبح گشت و ما پی راهی شدیم 
اندکی هم گرم خود خواهی شدیم 
از سراشیبی ز اورامان کنار 
رفته گشتیم در کنار جویبار 
باد کم بود آسمان آبی ولی 
زیر پامان صخره و راهی گلی 
سوی کوهستان به خوشحالی شدم 
پر ز می مغزی سبک خالی شدم 
مست بودم زخم خود کم دیدمی
روی پای خود نبودی مرهمی
پای رفتن ، پای ماندن ، پای کار 
درد بر من کرده بودی کار زار 
این حقیر مخلص بی پا و جان 
مانده بودی در گلی همچون فلان 
در کنار چشمه ای ظاهر شدیم 
از غبار از عرق طاهر شدیم 
زانهمه رنجی که در دنیای ماست 
از برای تهیه کفش و کلاست 
مردی را دردی اگر باشد خوش است 
 درد بی دردی دوایش آتش است 
 مرتضی افتاد در پیش ای پسر 
جمله یاران را ز ره کردی به در 
تا به منزل گاه آخر را ما 
داودی ها در جلو باقی به جا 
از نفس افتاده بودی ای حقیر 
لعنت ایزد بر این سیگار تیر 
 با هزاران مشکل و با آه و جان 
خود رساندی بر سر کوه گران 
 روز آخر طی شدی با های و هی 
بر زیروار ما شدیم با نای و نی 
شب کبابی سیر خوردیم با شراب 
اپی آن گردشی بر روی آب 
چو به نیمه شب سیاهی چیره گشت 
 خانه  رندان به بزمی پیشه گشت
 رقص کردی و نوای نای و نی 
سایه خواندم زان سپس با حال می
صبح دم راهی ماشین شدیم
سوی تهران با دلی غمگین شدیم 
گرم بازی های پر شور نشاط 
خفته گشتند عده ای با انضباط
شعر ما آخر به اینجا ته کشید 
دیگران را من بدارم این امید 
موسم رندی و خوشحالی ما 
می نگردد تا ابد خالی زما 
در سفر کردم هزاران آرزو 
تا که بینم من نشانی را ز او 
جامه ما جامه دیوانگیست 
 بر کلوت دارم سلام و صد درود 
نام او باشد سرار پر وجود 
هم به همراهان خوش گو مرام 
عیششان باشد به عالم پر دوام 
 من بگفتم این چنین شعری دراز 
 همچو آوای کبوتر یا که غاز 
 



احسان ضیایی
1388/02/11


امتیاز شما به این خاطره:



طراحی سایت توسط کاسپید